M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: بازنشر

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی» [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی»
                                [بازنشر]
 
اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]
 
منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.
 
بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«»در بهار» به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ «زينهار» است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به «حشو» و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز «در بهار» ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] «در بهار» ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام…)
 
و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست…
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/…
 
با «ابرِ رحمت»، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، «در بهار» نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی «ابرِ نيسان»-، «در بهار» حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان «زينهار» است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!
 
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]
 
$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!
 
&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.
 
?
پابرگ‌ها:


[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در «شعر‌العجم»: «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن…، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در «کاروانِ هند»: «… و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن…، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]
  
قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.
 
«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!
 
ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):
 
گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد
 
(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:
 
&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی
(تأمّلی بر داستانِ موسی و خضر)
 
پيشانه:
فردوسی در آغازِ شاهنامه می‌گويد:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يک‌سان روش در زمانه مدان[1]
ازو هرچه اندر خورَد با خرد
وگر بر رهِ رمز معنی بَرَد[2]
 
امّا قصصِ اسلامی وضعِ کاملاً متفاوتی دارد، و کلاً از جنسِ ديگری‌ست؛ هم به‌لحاظِ برداشتی که ما می‌کنيم، و هم از ديدگاهِ اعتقادیِ اسلام. از ديدِ معتقَدِ اسلامی، اين‌ها نه قصّه و اوسانه است و نه حتّی اسطوره.[3] البتّه در اين اواخر، که با گسترشِ دريافت‌هایِ علمی، و پيدايیِ بينشِ انتقادی در ميانِ ما اسيران، گوزِ باورهایِ اسلامی به‌گره‌افتاده، گاه -و به‌ويژه از سویِ به‌اصطلاح روشنفکرانِ دينی- تلاش‌هايی صورت می‌گيرد تا اين روايات به‌گونه‌یِ قصّه‌هايی نمادين جلوه داده شود.
در هر حال، از منظرِ ما که به هر نوشتاری، در وهله‌یِ نخست، به‌ديدِ انتقادی می‌نگريم، و بنا به خردِ تازه‌بيدارشده‌مان، به تحليلِ پديده‌ها و محتويّاتِ کورمانده‌یِ ذهنیِ خود ميدان داده‌ايم، اين قصّه‌ها موادِّ شناخت محسوب می‌شود؛ شناختِ چيزی که تا کنون و طیِّ قرن‌هایِ دراز، خود را در هاله‌یِ ضخيمی از قداست پوشانده، و هرگونه پرسش و کنج‌کاویِ ما را با مرگ پاسخ داده است.
بايسته می‌دانم که همين‌جا به مسلمينی که اين نوشتار و مانندانِ آن را می‌بينند و -احياناً- می‌خوانند، يادآوری کنم که: بهتر است خُلقِ خود را تنگ نکنند، چون جهان فراخ‌نگر‌تر از آن شده که تنگ‌خلقی و رگِ گردن را برتابد. سخن را با سخن پاسخ می‌دهند، نه با شمشير و ارهاب؛ البتّه اگر پاسخی باشد!
دوره‌یِ مرگ‌بارِ ممنوعيّتِ نقد به‌پايان رسيده، و با کشتنِ هزار همچو منِ نوعی نيز، بازگشتی در کار نيست. نوشته را بخوانيد، و اگر پاسخی هست لطفاً مرقوم بفرماييد؛ درست عينِ کاری که من می‌کنم.
 
قصصِ اسلامی، که می‌توان و بايد همه را يکان‌يکان موردِ نقد و بررسی قرار داد، اندک نيست. اين‌جا، در اين نوشتار، نگاهی خواهم داشت به قصّه‌یِ «موسی و مردِ الهی (خضر)». آوردنِ اصلِ متنِ عربی ضرورتِ چندانی ندارد؛ وانگهی، همه، نفری يک جلد قرآن به خانه داريم.
 
 
بررسیِ داستان
چنان‌که ديده می‌شود، آغازِ داستان قدری گنگ و نامربوط می‌نمايد؛ امّا به‌نظرِ من، اين وضع هيچ اهمّيّتِ خاصّی ندارد، و می‌توان آن را يکی از ويژگی‌هایِ بيانِ قرآنی دانست. پس سرراست به‌سراغِ اصلِ ماجرا می‌رويم.
موسی را -در اين داستان- می‌توان نمونه‌یِ نوعیِ «انسانِ معقول و متّکی به خرد و قواعد و قوانينِ مبتنی بر آن» دانست. البتّه، اين چهره‌یِ عام و هميشگیِ «موسایِ قرآن» نيست. در اين قصّه، می‌توان چنين نقش و چهره‌ای برايش قائل شد. (اين را بايد همواره به‌ياد داشته باشيم که پيامبرانِ توراتیِ مذکور و موصوف در قرآن، و همچنين عيسی، تفاوت‌هایِ غالباً اساسی با چهره‌هایِ اصلیِ توراتی-انجيلیِ خود دارند…)
مردِ الهی (خضر) را هم می‌توان نمونه‌یِ دقيق و کاملِ «انسانِ متّکی به دانشِ الهیِ منبعث از وحی» دانست. با مختصر تأمّلی در قصّه‌یِ موردِ بحث، می‌توان پی‌برد که در اين‌جا پايه و اساسِ بينشِ قرآنی-اسلامی موردِ طرح قرار گرفته. در اسلام، خردِ انسان صلاحيّتِ راهبری ندارد، و انسان بايد در تمامیِ امورِ خود، گوش‌به‌فرمانِ خدا باشد؛ و از آن‌جا که خدایِ قادرِ متعال نمی‌تواند، و دونِ شأنِ اوست که با همه‌یِ انسان‌ها رابطه داشته باشد، وجودِ واسطه لازم است. واسطه‌ای که از خودِ انسانیِ خويش تهی، و از خدا پر شده است؛ و تک‌تکِ اعمالِ او، مبتنی بر علم و اراده‌یِ الهی‌ست.
 
در اين قصّه، سه واقعه رخ می‌دهد؛ و هرسه موردِ اعتراضِ «خردِ انسانی» واقع می‌شود. عجالةً، وقايع اوّل و آخر را به‌کناری می‌نهيم تا بر سرِ واقعه‌ای بحث کنيم که در آن، عملِ ضدِّ خرد و انسانيّت، نمودی ناباور و غيرِ قابلِ انکار دارد.
خضر کودکی را می‌کشد. توضيحی که در پايان، در لحظه‌یِ جدايیِ هميشگیِ «علم و اراده‌یِ الهی» و «خردِ انسانی» می‌آيد، اين است که: خضر «ترسيده است» که ممکن است اين کودک در آينده پدر و مادرش را از راهِ خدا به‌در ببرد! (تصريح نشده، امّا به‌اشارت درمی‌يابيم که کودکِ مقتول، کافر، بی‌خدا، و عصيان‌گر است.)
نخستين نکته اين است: چگونه فرزندی می‌تواند پدر و مادرِ خود را از راه به‌در بَرَد؟ اگر برعکس می‌بود، پذيرفتنی بود.
نکته‌یِ دوّم: ايمانِ آن پدر و مادر چگونه ايمانی‌ست که با وسوسه‌یِ فرزندشان به‌بادِ فنا می‌رود؟ آيا چنين ايمانی آن‌اندازه ارزش دارد که به‌خاطرِ محافظت از آن، جانِ انسانی گرفته شود؟!
نکته‌یِ سوّم: خضر می‌گويد «ترسيدم»! صحبت از «يقين» نيست. و اين‌جا خود با دو نکته روبه‌روييم: يکی اين‌که «ترس» نمی‌تواند دليلِ قطعی و يقينیِ وقوعِ واقعه‌ای در آينده باشد؛ و ديگر اين‌که: چرا خدا به اين بنده‌یِ کاملاً ذوب‌شده در ولايت، علم‌اليقين نداده بود؟! آيا هرکسی حق دارد به‌صرفِ حدس و گُمان و ترس، و بدونِ هيچ‌گونه دليل و مدرک و نشانه و قرينه‌ای، دست به عملِ مقابله‌جويانه و پيش‌گيرانه بزند؛ يا اين حق، خاصِّ مردانِ الهی‌ست؟![4]
نکته‌یِ چهارم: فرض را بر اين می‌گيريم که خضر نه به‌استنادِ «ترسِ موهوم»، که بنا به «علم و يقينِ کامل» پسرک را می‌کشد. اين هيچ نامی ندارد جز «قصاصِ قبل از جنايت»!
نکته‌یِ پنجم (که بايد پيش از همه مطرح می‌شد): آيا آن پدر و مادر از خضر يا خدایِ خضر، چنين درخواستی کرده بودند؟!
اين‌جا نکته‌یِ فلسفی‌گونه‌یِ بسيار مهمّی وجود دارد، و آن اين است که با قتلِ پسرک، واقعه‌ای که در آينده احتمال -و يا حتّی قطعيّت-ِ وقوع داشته، کلاً و از اساس، «غيرِ قابلِ وقوع» می‌گردد؛ يعنی برایِ «جنايتِ معدوم و محال‌الوقوع»، قصاص صورت گرفته است!!
 
اکنون که جنسِ حضرتِ خضر معلوم‌مان شد، می‌توانيم بر دو واقعه‌یِ ديگر نيز تأمّلی نتيجه‌بخش داشته باشيم.
در هردویِ اين واقعات، خضر بی‌آن‌که اشخاصِ ذی‌نفعِ غايب از زمينه‌یِ واقعه از او خواسته باشند، دل‌سوزانه به محافظت از اموالِ ايشان برمی‌خيزد. زهی شفقت! و يک‌بار از خود نمی‌پرسد که چه حقّی دارد که به‌جایِ انسانِ حیّ و حاضر (حاضرِ غايب)، تصميم بگيرد و از جانبِ او عمل نمايد؟!
و اين‌همه، در صورتی‌ست که نسبت به صحّتِ دليلی که خضر آورده، اطمينان داشته باشيم؛ درحالی‌که، نه در قصّه می‌توان چنين صحّتی سراغ کرد، و نه به هيچ منطق و استدلالِ خاصّی می‌توان مطمئن شد که وی راست گفته است.
اين شکلِ عمل نيز، به‌طورِ دقيق و کامل، از همان جنسی‌ست که در واقعه‌یِ دوّم داريم؛ الّا اين که در آن‌جا جنايت می‌کند، و در اين دو واقعه، فضولی و دخالت.
 
با تأمّلِ کافی در قرآن و سيره‌یِ نبوی، می‌توان ديد و دريافت که در اين داستان، اصل و اساس و چارچوبِ قدسیِ دينِ الهی، طرح گرديده است. اسلام بر اين پايه استوار شده که: انسان قادر به تشخيصِ سود و زيانِ خود نيست، و لازم است که خداوند از راهِ شفقت، کسی را بفرستد تا ولیِّ اين موجودِ ناتوان باشد. و اين فرستاده، همانا پيامبر است؛ مردِ الهی؛ انسانی که با مبداءِ هستی، رابطه‌یِ مستقيم و بی‌واسطه دارد، و هر عملِ او، مطابقِ علم و اراده‌یِ الهی‌ست، و متضمّنِ سود و سعاداتِ اين موجوداتِ عاجز.
موجودِ عاجز، يعنی انسان (اين ظَلومِ جَهول)، حق ندارد در کارِ فرستاده‌یِ خدا چون‌و‌چرا کند. بايد بداند که مردِ الهی هرچه می‌کند و هرچه می‌گويد، درست و به‌جاست؛ حتّی اگر تعرّض به حريمِ انسان‌ها باشد.
موجودِ انسانی، اگر موسی هم باشد، که در اين داستان نمونه‌یِ اعلایِ خردِ انسانی‌ست، حقِّ چون‌و‌چرا ندارد، و نمی‌تواند حکمتِ عملِ الهی را دريابد. انسانِ خردمند بر اساسِ خردِ خود داوری می‌کند، و مثلاً قتلِ نفس را بدترين کارِ ممکن می‌شمرَد؛ و در اين قتل، به‌علّتِ فقدانِ چشمِ بصيرتِ عُبودی، جوهرِ شفقت را نمی‌بيند!
قطعاً بسيارانی از اسيرانِ اسلام نمی‌دانند که حوزه‌یِ اختيارِ «مردِ الهی-پيامبر-ولیِّ فقيه» تا کجاست. تا آن‌جا که هيچ حقّ و اختياری برایِ انسان قائل نيست. ولیِّ فقيه می‌تواند -بی‌آن‌که ملزم به کمترين توضيحی باشد-، به يک مؤمن بگويد: فردا رأسِ ساعتِ 8 صبح، در محضرِ فلان حاضر می‌شوی و زن‌ات را طلاق می‌دهی؛ يادت باشد که سه ماه و ده روزِ بعد، رأسِ همان ساعت در همان محضر حاضر باشی تا به‌عنوانِ شاهد، ذيلِ گواهیِ عقدِ من و زن‌ات را امضاء بيندازی؛ ان‌شاءالله تبارک و تعالی.[5]
اين مؤمن، اگر به‌اندازه‌یِ خَردَلی به دلِ خود شک راه دهد، يا گره به پيشانی آوَرَد، گناه‌کار است و سست‌ايمان، و مستوجبِ مکافات.
 
حالا سرِ فرصت، مختصر نگاهی خواهم داشت به يکی‌دو فقره بازتابِ اين انگاره‌یِ قدسیِ بنيادين، به‌نزدِ بزرگانِ صوفيّه.[6]
شهريور 1385
:
 
&
شاهنامه. ژول مول. (افست) (7 جلد + 1 جلد مقدمه). انتشاراتِ اميركبير. سوّم، 1363.
 
?
پابرگ‌ها:


[1] در بعضی نسخه‌ها: به يک‌سان روشنِ زمانه مدان. (رَوِشن، صورتی‌ست کهن از روش.)
[2] شاهنامه. چاپِ ژول مول. جلد اوّل، ص 9 (گفتار اندر فراهم آوردنِ شاهنامه).
[3] به‌خلافِ آنچه برخی تصوّر می‌کنند، در قرآن هيچ اسطوره‌ای وجود ندارد. اسلام دينی‌ست به‌شدّت اسطوره‌ستيز؛ و قرآن، جز چند مورد تمثيل، تماماً تاريخ و عينِ واقع است!
[4] در قرآن جايی به پيامبر اجازه داده شده که اگر از جانبِ دشمنِ پيمان‌بسته، احساسِ خطر کرد، و يا حدس زد که ممکن است خيانت کند، می‌تواند پيمانِ خود را بشکند.
[5] برایِ اطمينان، بنگريد به سوره‌یِ مبارکه‌یِ احزاب، و مشروحِ داستانِ «زينب بنتِ جحش» در کتبِ تفاسير. و اگر هم حوصله داريد، صبر کنيد تا چندکی بعد، که فرصت کنم و بنويسم.
[6] عجالةً، می‌توانيد به اين نوشته نگاهی بيفکنيد: صاحب‌اختيارِ بی‌لگام
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: