M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: ديو ِ دروج

ماجرایِ بنی‌قريظه و قتلِ‌عامِ يهوديان

ماجرایِ بنی‌قريظه و قتلِ‌عامِ يهوديان

 

پس خدای عزّ و جلّ پيغمبر را فرمود که منشين تا از غَزاتِ بنی‌قريظه و آنِ جهودان نپردازی. پس ديگر روز پيغمبر عليه‌السّلام بيرون رفت نمازْ ديگر. چون به درِ حصار رسيد و پيغمبر را بديدند، در ببستند. پيغمبر گفت: ای کپيان و ای خوکان، چگونه ديديد حکمِ خدای؟ گفتند: يا محمّد، تو هرگز چنين نگفتی، امروز چرا می‌گويی؟ پيغمبر گفت: خدای عزّ و جلّ چنين کرد. و بيست روز بر درِ حصار بماند.
پس آن جهودان را مهتری بود نامش کعب بن اسد، جهودان را گفت: ای مردمان، از سه کار يکی بکنيد؛ يا فرود شويد و به محمّد بگرويد و جان و خواسته و فرزندان برهانيد. گفتند: ما اين نتوانيم کردن که ما را جز شريعتِ تورات به‌کار نيست و بر اين بدل نگزينيم. گفت: اکنون شمشير برگيريد و زنان و فرزندان را همه بکشيد و خواسته همه را بسوزيد، و آنچه پنهان شايد کردن پنهان کنيد و روی به حرب آريد، تا اگر دست بر شما بُوَد کس بر زن و فرزندِ شما خرّم نشود و خواسته‌یِ شما نخورند. و اگر ظفر شما را بُوَد خواسته خود به‌دست توانيد آوردن. گفتند: ما به زندگانیِ خويش زن و فرزند را نکشيم که از پسِ زن و فرزند و خواسته، ما را زندگانی به‌کار نيست. گفت: پس امشب شبِ شنبه است و محمّد ايمن است و داند که شما شنبه کار نکنيد، برويد و امشب بر محمّد شبيخون کنيد و او را با ياران‌اش بکشيد، و شما اين حصار دست باز داريد و برويد. گفتند: ما حرمتِ شنبه نشکنيم. گفت: اکنون شما دانيد.
بعد ازآن از پسِ بيست‌وپنج روز کار بر ايشان سخت شد و از پيغمبر زينهار خواستند. پيغمبر گفت: من شما را به حکمِ خدای و از آنِ من، زينهار دهم. جهودان گفتند: ما را هم‌چنان زينهار ده که بنی‌نضير را دادی که با خواسته و زن و فرزند به شام شدند. پيامبر گفت: نکنم الّا آن که خدای فرمايد و حکمِ من بُوَد.
پس مردی بود و پيغمبر او را گرامی داشتی و او را به مدينه دست باز داشته بود، و اندر ميانِ جهودان او را ملک و خواسته بود. جهودان گفتند: او را سویِ ما فرست تا با او چيزی بگوييم؛ و نامِ آن مرد بولُبابه بود. پيغمبر کس فرستاد و او را بخواند و گفت: سویِ اين جهودان شو و ايشان را نصحيت کن از بهرِ خدای و رسول‌اش.
بولبابه برفت و بر درِ حصار شد. جهودان گفتند: چه گويی، که محمّد همی‌گويد که به حکمِ من از حصار بيرون آييد. اين مرد به‌زبان پاسخ نداد وليکن ريشِ خويش بگرفت به‌دست، و يکی دست بر گلو بماليد که سرهای‌تان ببرد. پس برگشت و به لشکرگاهِ پيغمبر بازآمد. و پيش از آن‌که او برسد، جبريل بيامد و پيغمبر را آگاه کرد که اين مرد خيانت کرد و چنين کرد؛ و آيت آورد و گفت: «يا أيّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.» و اين مرد آن خيانت از بهرِ خواسته‌یِ خويش کرد که او را اندر ميانِ جهودان بود.
پس آن جهودان به حکمِ پيغمبر از حصار بيرون آمدند. گفتند: ای رسولِ خدای، با ما نيکويی کن و ما را ببخش. گفت: بر حکمِ مهترِ شما سعد بن مُعاذ بسند کردم. گفتند: ما نيز بسند کرديم. و اين سعد را تيری بر دست زده بودند و خون همی‌آمد و باز نمی‌ايستاد. آن جهودان برفتند و سعد را بر اسبی نشاندند و پيش پيغمبر آوردند. سعد گفت: همه را گردن ببايد زدن و خواسته‌‌شان غارت کردن و زن و فرزند برده کردن. پيغمبر شاد شد و گفت: يا سعد، حکم چنان کردی که خدای بفرمود. راست چون جهودان اين سخن بشنيدند هرچه بتوانستند گريختن، اندر بيابان بگريخت؛ و آنچه بماندند -و مردمان اين حصار هشتصد مرد بودند- پيغمبر بفرمود تا همه را دست‌ها ببستند و خواسته‌ها برگرفتند و به مدينه بازآمدند به‌آخرِ ذی‌القعده. و دست‌هایِ اين مردمان سه روز بسته بود اندر آن زندان، تا خواسته‌ها همه به مدينه بازآوردند.
 
پس پيغمبر بفرمود تا به‌ميانِ بازارِ مدينه چاهی بکندند و پيغمبر عليه‌السّلام بر لبِ آن چاه بنشست و علیّ ابن ابی‌طالب را و زبير بن العوّام را بخواند و گفت: شمير بکشيد و يک‌يک را گردن همی زنيد و اندر اين چاه همی افگنيد. و کودکان و زنان را عفو کردند الّا آن کودکانی را که مویِ زهار برآمده بود، که ايشان را نيز بفرمود کشتن. و يک زن را بکشتند. و آن زنی بود که از بامِ حصار سنگی انداخته بود و مسلمانی را بکشته بود. و چندی را مردمِ اصحاب بخواستند از بهرِ خويش.
و مردی بود از يارانِ پيغمبر، نامِ او ثابت، و مهتری بود از جهودان، نام او زبير، و اين زبير، ثابت را اندر وقتی به‌خون آزاد کرده بود به‌گاه اسيری اندر. پس ثابت، زبير را بخواست و زن و فرزندش را. پس اين ثابت پيشِ زبير آمد و از حالِ اهلِ بيت و خويشان بپرسيد. هر که زبير او را نام برد گفت بکشتند. زبير ثابت را گفت: اکنون نيکويی تمام کن، مرا نيز از پسِ ايشان بفرست که مرا زندگانی از پسِ ايشان نبايد. ثابت شمشير برگرفت و سرِ او ببريد.
 
پس خواسته‌یِ جهودان قسمت کردند، و خمسِ آن همه پيغمبر برگرفت و کنيزکی ديگر، و پياده را يک بهر بداد و سوار را دو بهر. و سنّتِ اين قسمت بر اين‌گونه بماند تا رستخيز.
و اين اندر ماهِ ذی‌القعده بود به‌سالِ پنجم از هجرت.
 
::::
تاريخ‌نامه‌یِ طبری، گردانيده: منسوب به بلعمی، از کهن‌ترين متون فارسی، بخشِ چاپ‌ناشده به تصحيح و تحشيه‌یِ محمّد روشن، مجلّد اوّل، چاپِ سوّم، نشرِ البرز، تهران 1373، برگِ 199.
::::
متن، افتادگی‌ها و نادرستی‌هايی داشت که از رویِ يک متنِ تايپ‌شده –پی‌دی‌اف-، و در پاره‌ای موارد به‌وجهِ تصحيح، کمابيش درست‌کرده شد. [م. سهرابی]
:::
نشانیِ [دريافتِ] متنِ تايپیِ تاريخ‌نامه‌یِ طبری [پی‌دی‌اف و وب]
اين برگه ديگر در سايت نيست. به‌هر دليلی حذف شده! نشانیِ ديگری هم نتوانستم بيابم. بايد سرِ فرصت، فايل‌ها را خودم جايی بگذارم… [م. سهرابی]

 

:::
بنی‌قريظه (ويکی‌پديا)

نبیّ‌السّيف!

نبیّ‌السّيف!
لابد اين‌هم تهمتِ دشمنان است! هجمه‌یِ کافرانِ فرنگی به پيامبرِ اعظم!
در مستندِ اين بيتِ مثنوی:
                   چو نبیّ‌السّيف بوده‌ست آن رسول
                   امّتِ او صفدران‌اند و فحول
فروزانفر می‌نويسد: مبتنی‌ست بر خبرِ ذيل:
بُعِثتُ بين يدیِ السّاعةِ بالسّيف حتّی يُعبَدَ اللهُ وحدهُ لا شريکَ لهُ و جُعِلَ رِزقِی تحتَ رُمحی وَ جُعِلَ الدّلُ والصَّغارُ علی خالَفَ اَمْری. (جامع صغير، ج1 ص125؛ و با تفاوت مختصر: مسند احمد، ج2ص50)
و تعبيرِ «نبیّ‌السّيف» در اکمال‌الدّين تأليف صدوق، چاپ ايران، ص116 موجود است.
[احاديث مثنوی، ص191-190]
گويا فروزانفر نيز به تعبيرِ مزبور بذلِ توجّهی داشته!!
::::
مهدی سهرابی
26/12/1386
::::::::::::
سايرالاسناد الحديث:
شرح حديث: ((بعثت بالسيف بين يدي الساعة))
المسند للإمام أحمد – ج 4 – 3713 – 5268
افتراضي حديث: (بعثت بين يدي الساعة بالسيف) وأقوال العلماء فيه
افتراضي تخريج حديث (بعثت بالسيف بين يدي الساعة وجعل رزقي تحت ظل رمحي….)
كتاب التوحيد – رسالة كلمة الإخلاص وتحقيق معناها
الكتب » صحيح البخاري» كتاب الجهاد والسير» باب ما قيل في الرماح

الگویِ رذالت

الگویِ رذالت
 
ممکن است بارها اين انديشه از ذهنِ‌مان گذشته باشد، که: «چه می‌شد آخوند اين‌همه زيرکی و هوشياری را که در راهِ رذالت و تبهکارگی به‌کار‌می‌بَرَد، در طريقِ بهروزیِ جامعه به‌کار‌می‌بُرد؟!»
اشتباه نبايد کرد. آخوند، با «زيرکی» و «هوشياری»، و به‌گونه‌ای «انديشيده‌شده»، رذالت نمی‌کند. در آخوند، چنين نيروهايی وجود ندارد. او، از چندوچونِ راه‌کارهایِ خود آگاه نيست؛ يا اگر هست، با «انديشه» همراه نيست!
اگر غير از اين فکر کنيم، ناچار، بايد بپذيريم که در گذشته‌ای نسبةً دور نيز، امثالِ اين‌ها، بوده‌اند؛ و عيناً، با همين زيرکی و هوشياری و توان، رفتار می‌کرده‌اند؛ چرا که وصفِ مندرَج در شاهنامه، که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد -در نامه به برادرش- بيان می‌شود، به دقيق‌ترين شکلِ ممکن، برایِ امروز (از 57 تا کنون) مصداق دارد. و می‌دانيم که آن‌زمان، چيزی به نامِ «آخوندِ شيعه» وجود نداشته؛ بلکه اصلاً، آخوند –به‌گونه‌ای که می‌شناسيم- هنوز پديد نيامده بوده است؛ همچنان که در ابياتِ شاهنامه، اشاره‌ای به آخوند ديده نمی‌شود. (اشاره‌یِ «زيانِ کسان از پیِ سودِ خويش/بجويند و، دين اندرآرند پيش»، کلّی‌تر از اين‌حرف‌هاست.)
 
نکته‌یِ معمّاگونه‌یِ قضيّه، از اين‌قرار است که هم درآن روزگار، و هم در زمانه‌یِ ما، بر اساسِ «الگو»يی يک‌سان رفتار شده است؛ و آن «اسلام» است؛ يا دقيق‌تر بگوييم: روحِ اسلام –که بر قرآن، و مجموعه‌یِ تکميلیِ احاديث و روايات بنا شده است.
اين الگویِ عجيب، که متأسّفانه تاکنون موردِ پژوهشِ همه‌جانبه قرارنگرفته، در هرجا و هر‌زمان، به يک‌شکل (شکلی يک‌سان) عمل می‌کند. عملِ به اين الگو، نيرويی پديد می‌آوَرَد که برخی، از آن، به «رذالتِ قدسی» تعبير کرده‌اند!
 
بُن‌مايه‌هایِ اين الگو، عبارت است از: دروغ، قداست، ريایِ خالص، زندگی‌ستيزی، و نفیِ کلّيّتِ حقوقِ بشریِ‌ انسان‌ها، به نفعِ خدايی موهوم! اين مجموعه، به گونه‌ای پيکربندی و سازمان‌دهی شده که بر ريز و درشتِ ضعف‌هایِ آدميان سوار می‌شود. نخست از انسان‌هایِ ضعيف آغاز می‌کند، و پس از چيرگی بر يک جامعه (به مددِ «اِرهاب»، که به‌وسيله‌یِ همان گروهِ ضعيفِ نخستين عملی می‌گردد)، فضا را، به‌گونه‌ای مسخ می‌سازد که در آن، تنها ضعف‌هایِ انسان‌ها، و انسان‌هایِ ضعيف، امکانِ رشد داشته باشند. به‌عبارتی: برایِ پايداریِ خود، با شدّت و گسترشی هولناک، به تأمينِ خوراک می‌پردازد!
در اين‌مجموعه، چيزی از جنسِ زيرکی و هوشياری، و خرد و انديشه وجود ندارد. تنها، به‌ظاهر، چنين متوهّم می‌شويم!
 
12 اسفندِ 1387
 
&
نشرِ نخست (بهرام اسکندری ميانه):
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: