M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: شعرِ فارسی

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی» [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی»
                                [بازنشر]
 
اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]
 
منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.
 
بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«»در بهار» به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ «زينهار» است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به «حشو» و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز «در بهار» ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] «در بهار» ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام…)
 
و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست…
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/…
 
با «ابرِ رحمت»، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، «در بهار» نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی «ابرِ نيسان»-، «در بهار» حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان «زينهار» است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!
 
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]
 
$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!
 
&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.
 
?
پابرگ‌ها:


[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در «شعر‌العجم»: «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن…، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در «کاروانِ هند»: «… و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن…، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]
  
قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.
 
«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!
 
ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):
 
گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد
 
(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:
 
&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

خوشگل که نبايد «بشوی»؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد…
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی …
 
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!
 
16/11/2014
 
::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:
 
اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد «بشوی»؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!
 
از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!
 
زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!
 
::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: