M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: شعر ِ کهن

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! … و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.
ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟
پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!
امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و…- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و… رو در رو می‌شويم.
حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.
اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.
پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.
q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و…- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و… می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!
q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و…، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه («هو» به‌جایِ «الله») همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!
 
مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]
پی‌دی‌اف:
 
?
پابرگ‌ها:


[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، «شلوارک» اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]
  
قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.
 
«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!
 
ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):
 
گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد
 
(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:
 
&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

خاتون و کنيزک (مثنوی، دفترِ پنجم)

خاتون و کنيزک (مثنوی، دفترِ پنجم)

      (مقابله شده با مثنویِ چاپ اميرکبير)

61. داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت‌راندن آدميانه، و كدوئی در قضيب خر می‌كرد تا از اندازه نگذرد؛ خاتون برآن وقوف يافت، لكن دقيقه‌ی كدو را نديد. كنيزك را به‌بهانه‌ای به‌راه كرد جائی دور، و با خر جمع شد، بی‌كدو؛ و  هلاك شد، به‌فضيحت.

كنيزك بيگاه باز آمد و نوحه كرد كه:

ای جانم، و ای چشم روشنم، كير ديدی كدو نديدی؟ ذكر ديدی آن دگر نديدی!؟

«كل ناقص ملعون» يعنی كل نظرٍ و فهمٍ ناقص ملعون. و اگرنه ناقصانِ چشمِ ظاهر مرحوم‌اند، ملعون نه‌اند. بر خوان «لَيسَ عَلَی الْأَعْمی  حَرَجٌ»، نفی حرج و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب كرد…

61.1             يك كنيزك، نرخری بر خود فکند                  از وفورِ شهوت و فرط گزند

61.2             آن خر نر را به گن خو كرده بود[1]                 خر جماع آدمی پی‌برده بود

61.3             يك كدوئی بود حيلت‌ساز را                      در نرش كردی پی اندازه را

61.4             در ذکر کردی کدو را آن عجوز                   تا رود نيمِ ذكر وقتِ سپوز

61.5             گر همه کير خر اندر وی رود                      هم رحم، هم روده‌ها را بر درد

61.6            خر همی‌شد لاغر و، خاتون او            ماند حيران، كز چه شد اين خر چو مو؟

61.7             نعل‌بندان را نمود آن خر، كه چيست؟            علت او، كه نتيجه‌ش لاغری‌ست

61.8             هيچ علت اندر او ظاهر نشد                هيچ‌كس از سرّ آن مخبر نشد

61.9             در تفحص اندر افتاد او به‌جدّ                شد تفحص را دمادم مستعد

61.10          جدّ را بايد كه جان بنده بود                زآنكه جدّ جوينده يابنده بود

61.11          چون تفحص كرد از حالِ اِشَک               ديد خفته زيرِ خر، آن نرگسک[2]

61.12          از شكافِ در بديد آن حال را                  بس عجب آمد از آن، آن زال را

61.13          خر همی‌گايد كنيزك را چنان                    كه به عقل و رسم مردان با زنان

61.14        در حسد شد، گفت: چون اين ممكن است      پس من اولیٰ‌تر، كه خر ملك من است

61.15          خر مهذب گشته و آموخته                   خوان نهاده‌ست و چراغ افروخته

61.16          كرد ناديد وْ، درِ خانه بكوفت                 كای كنيزك، چند خواهی خانه روفت؟

61.17          از پیِ روپوش می‌گفت اين سخن                 كای كنيزك، آمدم، در باز كن

61.18          كرد خاموش و كنيزك را نگفت                     راز را از بهر طمعِ خود نهفت

61.19          پس كنيزك جمله آلاتِ فساد                   كرد پنهان، پيش شد، در را گشاد

61.20          رو ترش كرد و دو ديده  پُر ز  نَم                  لب فرو ماليد، يعنی صائم‌ام

61.21          در كف او، نرمه‌جاروبی، كه من                   خانه را می‌روفتم بهر عطن

61.22          چونكه با جاروب در را واگشاد              گفت خاتون زير لب: كای اوستاد!

61.23          رو ترش كردی و، جاروبی به‌كف             چيست آن خر، برگسسته از علف؟

61.24          نيم‌كاره وْ خشمگين، جنبان ذكر                 ز انتظار تو، دو چشمش سوی در

61.25       زير لب گفت اين؛ نهان كرد از كنيز               داشتش آن‌دم، چو بی‌جرمان عزيز

61.26        بعد ازآن گفتش كه: چادر نِهْ به سر            رو فلان خانه، ز من پيغام بر

61.27        اين‌چنين گو، وين‌چنين كن، وآن‌چنان           مختصر كردم من افسانه‌یْ زنان

61.28        آنچه مقصود است، مغزِ آن بگير                 چون به‌راهش كرد آن زالِ ستير

61.29        بود از مستیّ شهوت شادمان                    در فرو بست و همی‌گفت آن‌زمان

61.30        يافتم خلوت، زنم از شكر بانگ                 رسته‌ام از چاردانگ و از دودانگ

61.31         از طرب گشته بُزِ آن زن هزار                      در شرارِ شهوتِ خر، بی‌قرار

61.32         چه بُز آن؟ كان شهوت او را بزگرفت               بزگرفتن  گيج را نبود شگفت

61.33         ميل و شهوت كر ُكند دل را و كور                تا نمايد خر چو يوسف؛ نار، نور[3]

61.34         ای بسا سرمستِ نار و  نارجو                   خويشتن را نورِ مطلق داند او

61.35         جز مگر بنده‌یْ خدا، يا جذب، حق[4]             با رهش آرد، بگرداند ورق

61.36         تا بداند  كان خيالِ ناريه                           در طريقت، نيست  الّا عاريه

61.37         زشت‌ها را خوب بنمايد شره                    نيست از شهوت بتر، ز آفاتِ  رَه

61.38         صد هزاران نامِ خوش را كرده ننگ              صد هزاران زيركان را كرده دنگ

61.39         چون خری را، يوسفِ مصری نمود               يوسفی را چون نمايد، ای جهود؟

61.40         بر تو سرگين را فسونش شهد كرد              شهد را خود چون كند وقت نبرد؟

61.41         شهوت از خوردن بود، كم كن ز خَور              يا نكاحی كن، گريزان شو ز شر

61.42          چون بخوردی می‌كشد سوی حرم                دخل را خرجی ببايد لاجرم

61.43          پس نكاح آمد چو «لاحول و لا»                   تا كه ديوت نفکند اندر بلا

61.44          چون حريصِ خوردنی، زن خواه زود              ورنه آمد گربه و دُنبه ربود

61.45          بار سنگين، بر خری كاو می‌جهد                   زود بر نه، پيش ازآن كاو بر نهد

61.46          فعلِ آتش را نمی‌دانی تو بَرد                      گردِ آتش با چنين دانش مگرد

61.47          علمِ «ديگ و آتش» ار نبْود تو را                   از شرر، نی ديگ ماند، نی ابا

61.48          آب، حاضر بايد و، فرهنگ نيز                    تا پزد آن ديگ سالم در ازيز

61.49          چون ندانی دانشِ آهنگری                   ريش و مو سوزد، چو آنجا بگذري

61.50          در فروبست آن زن و خر را كشيد                شادمانه؛ لاجرم كيفر چشيد

61.51          در ميانِ خانه آوردش كشان                 خفت اندر زير آن نرخر، ستان[5]

61.52          هم برآن كرسی كه ديد او از كنيز               تا رسد در كامِ خود آن قحبه نيز

61.53          پا بر آورد و، خر اندر وی سپوخت            آتشی از كير خر در وی فروخت

61.54          خر مؤدب گشته، در خاتون فشرد                تا به‌خايه؛ در زمان، خاتون بمُرد

61.55          بر دريد از زخمِ کيرِ خر، جگر[6]                    روده‌ها بگسسته شد از يکدگر

61.56          دم نزد، درحال، آن زن جان بداد               كرسی از يك‌سو، زن از يك‌سو فتاد[7]

61.57          صحنِ خانه پُر ز خون شد، زن نگون             مُرد  او و، بُرد جان  ريب‌المنون

61.58          مرگِ  بَد، با صد فضيحت، ای پدر                 تو شهيدی ديده‌ای از كير خر؟

61.59         تو عَذابَ الْخِزْی بشنو از نبی                    در چنين ننگی مكن جان را فدي

61.60          دان كه اين نفسِ بهيمی، نرخر است         زير او بودن، از اين ننگين‌تر است

61.61          در ره نفس ار بميری در منی                    تو، حقيقت دان، كه مثلِ او زنی[8]

61.62          نفسِ ما را صورتِ خر بدهد او                 زآن‌كه صورت‌ها كند  بر وفقِ خو

61.63          اين بود اظهارِ سرّ در رستخيز                     الله الله، از تنِ چون خر  گريز

61.64          كافران را بيم كرد ايزد ز نار                   كافران گفتند: نار اولی ز عار

61.65          گفت: نی، آن نار اصلِ عارهاست            همچو آن ناری كه اين زن را بكاست[9]

61.66          لقمه اندازه نخورد از حرصِ خود                  در گلو بگرفت، لقمه‌ی مرگ بُد[10]

61.67          لقمه اندازه خور ای مردِ حريص                   گرچه باشد لقمه حلوا و خبيص

61.68          حق تعالی داد ميزان را زبان                    هين ز قرآن سوره‌ی رحمان بخوان

61.69         هين ز حرص خويش ميزان را مهل           آز و حرص آمد تو را خصم و مضل

61.70          حرص جويد كل بر آيد او ز كل                حرص مَپرست، ای فجل ابن‌الفجل

61.71          آن كنيزك می‌شد و، می‌گفت: آه!                كردی ای خاتون، تو اُستا را به‌راه!

61.72          كار بی‌استاد خواهی ساختن                    جاهلانه جان بخواهی باختن

61.73          ای ز من دزديده علمی ناتمام                     ننگت آمد كه بپرسی حالِ دام؟

61.74          هم بچيدی دانه مرغ از خرمنش                  هم نيفتادی رسن در گردنش

61.75        دانه كمتر خور، مكن چندين رفو               چون كُلُوا خواندی، بخوان لاتسرفوا

61.76          تا خوری دانه، نيفتی تو به دام                    اين كند علم و قناعت، والسّلام

61.77          نعمت از دنيا خورد عاقل، نه غم                  جاهلان محروم مانده در ندم

61.78          چون در افتد در گلوشان حبلِ دام                دانه‌خوردن گشت بر جمله حرام

61.79         مرغ اندر دام، دانه كی خورد؟                   دانه چون زهر است، در دام ار چرد

61.80          مرغِ غافل  می‌خورد دانه ز دام                     همچو اندر دامِ دنيا اين عوام

61.81          باز، مرغانِ خبيرِ هوشمند                            كرده‌اند از دانه خود را خشك‌بند

61.82         كاندرون دام، دانه زهرباست[11]                   كور آن مرغی كه در فخ دانه خواست

61.83          صاحبِ دام، ابلهان را سر بُريد                     و آن ظريفان را به مجلس‌ها كشيد

61.84          كه از آن‌ها، گوشت می‌آيد به‌كار              وز ظريفان، بانگ و ناله‌یْ زير و زار

61.85          پس كنيزك آمد از اشكافِ در                   ديد خاتون را، بمرده زيرِ خر

61.86          گفت: ای خاتونِ احمق، اين چه بود؟           گر تو را استاد  خود نقشی نمود[12]

61.87          ظاهرش ديدی، سِرَش از تو نهان                 اوستا ناگشته  بُگشادی دكان

61.88         كير ديدی همچو شهد و چون خبيص           آن كدو را چون نديدی ای حريص؟

61.89          يا چو مستغرق شدی در عشقِ خر           آن كدو پنهان بماندت از نظر

61.90          ظاهر صنعت بديدی ز اوستاد                    اوستادی بر گرفتی، شاد شاد

61.91          ای بسا زرّاق گول بی‌وقوف                از رهِ مردان نديده، غيرِ صوف[13]

61.92         ای بسا شوخان ز اندك احتراف               زآن شهان ناموخته، جز گفت و لاف

61.93          هر يكی در كف عصا، كه موسی‌ام            می‌دمد بر ابلهان، كه عيسی‌ام

61.94          آه ازآن روزی كه صدقِ صادقان               بازخواهد از تو سنگِ امتحان

61.95          آخر از استاد، باقی را بپرس                 که حريصان جمله كورانند و خُرس

61.96          جمله جستی، باز ماندی از همه                صيدِ گرگان‌اند، اين ابله رمه

61.97          صوتکی بشنيده گشته ترجمان                   بی‌خبر از گفتِ خود، چون طوطيان

&

منبعِ نقل:

http://www.moridemolana.com/Masnavi_Book_5.htm

a

مقابله، و مختصری ويرايش، از: م. سهرابی

http://fardayerowshan.blogspot.com

?

پابرگ‌ها (به‌قولِ علما: اهمِّ نسخه‌بدل‌ها):


[1] اصل:  آن خر نر رايگان خو كرده بود

[2] در اصل: چون تفحص كرد از احوال خر         آن کنيزک بود زير و، خر زبَر

[3] در اصل: تا نمايد گرگ يوسف، شهد شور

[4] در اصل: جز مگر بنده‌یْ خدا، کز جذب، حق

[5] در اصل: خفت اندر زير خر  هم در زمان

[6] در اصل: بر دريد از زخمِ خر  لختِ جگر

[7] در اصل: كرسی از يك‌سو، زن از يك‌سو فتاد         دم نزد درحال و، در دم جان بداد

[8] در اصل: در حقيقت دان كه کمتر زآن زنی

[9] در اصل: … آن زن را بکاست

(ضمناً، در چاپ اميرکبير، در هردو بيت، به‌جای «عار»، «غار» آمده، که کاملاً نادرست است… کافران از محمّد ننگ داشته‌اند… نه غار!!)

[10] در اصل: در گلو بگرفت لقمه، مرگ بُد

البتّه، صورت‌های ديگری هم می‌توان حدس زد … والله لااعلم!

[11] در اصل: كاندرون دام، دانه زهرهاست

[12] در اصل: گر تو را استاد  خوش نقشی نمود

[13] در اصل: از رهِ مردان نديده، جز که صوف

$

پی‌دی‌اف:

https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/khatoon_o_kanizak_masnavi_d5.pdf

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: