M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: نقد ِ ادبی

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! … و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.
ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟
پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!
امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و…- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و… رو در رو می‌شويم.
حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.
اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.
پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.
q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و…- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و… می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!
q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و…، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه («هو» به‌جایِ «الله») همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!
 
مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]
پی‌دی‌اف:
 
?
پابرگ‌ها:


[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی» [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ «دانشِ مشهدی»
                                [بازنشر]
 
اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]
 
منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.
 
بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و…»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«»در بهار» به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ «زينهار» است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به «حشو» و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز «در بهار» ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] «در بهار» ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام…)
 
و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست…
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/…
 
با «ابرِ رحمت»، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، «در بهار» نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی «ابرِ نيسان»-، «در بهار» حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان «زينهار» است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!
 
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!
 
a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]
 
$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!
 
&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.
 
?
پابرگ‌ها:


[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در «شعر‌العجم»: «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن…، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در «کاروانِ هند»: «… و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن…، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

شعرِ «تزريق»

شعرِ «تزريق»
 
شعرِ «تزريق»، گونه‌ای از به‌اصطلاح شعر است که در آن نتوان به‌هيچ‌وجه، معنا و ربطِ معنايی‌ای يافت. اين گونه‌یِ خاص گويا در دوره‌یِ صفوی پديد آمده. (کهن‌ترين نمونه‌هايی که من ديده‌ام، مربوط به اين دوره است.) در تذکره‌یِ «تحفه‌یِ سامی» تأليفِ سام ميرزا صفوی (فرزندِ شاه اسماعيلِ اوّل) نمونه‌هايی از آن ثبت شده. از جمله، در باره‌یِ شاعری می‌نويسد:
خواجه هدايت‌الله: مشرف اصطبل صاحب‌قرانی است. اصل او از کاشان است. مردی فقير و نديم مشرب است. شعر تزريق را بهتر از شعرای زمان می‌گويد؛ از جمله ليلی و مجنونی گفته که اين دو بيت از آن است:
مثنوی:
روزی که ز عشق می‌زدم لاف
اردک بچه می‌فروخت علاف
عاشق سگ يرغه بود و ميمون
آواز بلند شد ز مجنون
و اين چند بيت نيز از مثنوی ديگر اوست:
دندان چپ دريچه شور است
آدينه‌ی کهنه بی‌حضور است
تاريخ وفات گرگ جيم است
آش شب چله‌اش حليم است
اين مطلع از غزليات اوست:
هزار شکر که پشم وزغ فراوان شد
غلاف خايه‌ی خرگوش اخته ارزان شد
 
(تذکره‌ی تحفه‌ی سامی. تأليف سام ميرزا صفوی. تصحيح و مقدّمه از: رکن‌الدّين همايونفرّخ. انتشارات علمی. بی‌تا. [ص97])
 
اين بيتِ تزريقِ عالی هم از اين ناچيز است:
پشمِ دلِ کدخدا بهشت است
شاخِ کجِ گربه سرنوشت است!
 
::::
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: