M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: نقد ِ ادبی

اگر آن فردوسیِ زمان بود، لابد ايشان هم عبيدِ زمان است!

اگر آن فردوسیِ زمان بود، لابد ايشان هم عبيدِ زمان است!
 
اگرچه اين آقا را آن‌قدر کاملاً و سراپا مضحک، امّا به‌همان اندازه گنده نيز، بزرگ کرده‌اند که فی‌الواقع‌والحقيقه آدم می‌همی‌هراسد که چارکلام چيز، اعنی رديّه از خود در همی‌کند (و متأسّفانه اگرنه اغلب، لااقل چه‌بسا که ياری‌رسانیِ پروژه‌یِ «اين‌آقابادکنی»، از سویِ کسانی ديده می‌شود که نبايد ديده شود، و دلِ آدم می‌سوزد که چرا ما جماعتی که درد و زخم داريم، نبايد قاعده‌یِ روشن‌مان را با هيچ شيخ‌بادِ هياهويی فراموش نکنيم…)، مگر اين‌که آن آدم کلّه‌اش چندان به‌حال نباشد، که اعنی سود نخواهد و از زيان نهراسد؛ که گويا بايد قدری يا بيش‌تر چل تشريف داشته باشد… و اين يعنی که مثلاً من… می‌خواهم چارکلمه‌ام را نترسم و بنويسم!
فکاهيّات به‌کنار، در کجایِ به‌اصطلاح اشعارِ اين آقا چيزی ازآن‌دست سراغ کرده‌ايد که هرجا و دم‌به‌دم هر اراجيفی که می‌بافد را علم می‌کنيد که: آی! های! وای! ببين چه گفته! چه کرده! تازه، خودش با تاکسی رفت زندان همی‌شود!!
 
 
ويدئویِ حضرت، از مکانِ فوق حذف شده، لکن، ما گشتيم و آن را در نشانی‌يی ديگر يافتيم! (23 مهرماه 1396؛ 15 اکتبر 2017)
همين يک سخن‌پراکنیِ حضرت‌اش، کافی‌ست، اگر در ما گوشِ شنوا و نظرِ دقيقِ نقد، نخشکيده باشد.
از اين‌که کسی از خودش با پيش‌لفظِ «آقا» ياد کند، گيرم که در نقلِ‌قول، در می‌گذريم؛ درحالی که معمول است که بگوييم «فلانی»! بعد، نقد کرده به کيسه می‌اندازد که «فرهيخته» هم هست! و طوری می‌گويد «شعری که برایِ خليجِ فارس گفته‌م» «شعری که برایِ تمب… گفته‌م» که گويی واقعاً نمی‌داند که شعر چيست و چه بايد باشد. اين‌که آدم از ناچاری، سرِهم‌کرده‌نوشته‌اش را «شعر» بنامد، فرق می‌کند با اين‌که واقعاً بداند!
من نمی‌فهمم اين جفنگيّاتِ يک‌کلاغ‌چل‌کلاغ را ايشان واقعاً از کدامِ کتاب درآورده که اين‌قدر مستند چشم‌غرّه می‌رود و می‌فتوايد! بحثِ زبان و نژاد، محلِّ طرح دارد، امّا به اين شوری و سرراستی که ايشان شعار می‌دهد نيست.
بگذريم…
 
می‌فرمايد که لشکر هشتادهزار نفری، سه روز نان خورده‌اند از آردی که با آسيابی آس شده که با خونِ ايرانی‌ها می‌چرخيده…
از خالد بن وليدش بگذريم!
می‌خواهم محاسبه‌یِ ساده‌ای انجام دهم. اين‌قدرها که حساب خوانده‌ام ديگر! به‌فرض که هر نفر در هر روز فقط يک گرده (قرص) نان خورده باشد، مجموعِ نوانين می‌شود 240 هزار نان! و به‌فرض که وزنِ آردِ هر نان را مثلاً 200 گرم بگيريم، مجموعِ آن 48 تن خواهد بود!
کسانی که مانندِ فقير، زادشان اقتضا می‌کند که چيزهايی از ديده‌ها يا شنيده‌هایِ روزگارانِ کهن‌شان را به‌ياد بياورند، تصديق خواهند نمود که آسيابِ آبی، توانِ کاملاً محدودی داشته. گُمان نمی‌کنم که يک آسيابِ آبی، هرقدر هم که بزرگ بوده، می‌توانسته در شبانه‌روز بيش از حدّاکثر مثلاً هزار کيلو (يک تن) آرد کند؛ که يعنی آن ناخالدِ فلان‌فلان‌شده که اين‌کار را نکرده امّا ايشان به او نسبت می‌دهد، می‌بايست با کلِّ لشکرش، لااقل يک‌ماه‌ونيم آن‌جا تمرگيده باشد تا بتواند سوگندش را راست بياورد؛ يا به‌عبارتی، بتواند کاری کند که امروز منِ فضول‌باشی، نتوانم بگويم آقایِ شاعرِ فرهيخته، کس‌شير می‌بافد!!
 
بگذريم. واقعاً بگذريم!
از خودم شرم دارم که وقت‌ام را به پتّه‌زنیِ ياوه‌هايی ازين‌دست مضحک و مفلوک، هدر می‌دهم…
 
اصلِ سخنِ من چيزِ ديگری‌ست.
گويا اين آقایِ شاعرِ فرهيخته و همپالکی‌هاشان، قدری بيش‌ازحد دير به عرصه تشريف آورده‌اند. اين‌گونه عرب‌ستيزیِ مسخره‌یِ چندش‌آور را منِ کويرزاده‌یِ بی‌استاد، که در طولِ اين سال‌ها مدام درگيرِ همين عوالم بوده‌ام، سال‌ها سال پيش مرتکب می‌شدم. از حدود و حوالیِ 62 عرب‌ستيزی داشتم تا… به‌جرأت می‌گويم پانزده‌سالی هست که در اين زمينه، به روشنی رسيده‌ام. حالا، شاعرِ فرهيخته‌یِ ما، با آن‌همه اساتيدانِ اندر کنارشان، چرا تازه اين‌روزها آن‌هم در اين سنينِ نه‌پايين، عرب‌ستيز شده‌اند، معمّايی نيست؛ امّا شگفت‌آور هست!
جنابِ حضرتِ عالی‌پيام! وقتی شما «عرب» را می‌ستيزيد، بايد روشن باشد که منظورتان از عرب، کيست يا چيست! امّا ظاهراً شما بينِ عربی که هزاروچارصد سالِ پيش، به ايران تاخته، و عربی که امروز (به‌زعمِ شما فقط) در عربستان زندگی می‌کند، فرقی قائل نيستيد…
 
رها کنم…
با کسی که هنوز بلد نشده که چارصفحه کتاب را درست بخواند و اگر قرار است جايی رسماً سخن‌پرانی کند، لااقل رویِ کاغذ بنويسد تا قصّه نبافد، به اسمِ گزارشِ تاريخ… چه می‌توانم بگويم!؟
چه؟ نه، واقعاً با يک شاعرِ فرهيخته، که تازه زندان هم همی‌رود، چه می‌توان گفت که اين انبوهِ مايان که او را باد همی‌کنيم، برنياشوبيم و فرياد نزنيم:
آهای مرتيکه! مهدیِ سهرابی!
فردوسیِ زمان، استاد بادکوبه‌ای[1] را کوبيدی، هويچ شديم و هيچ نگفتيم؛ حالا کارت به جايی رسيده چغندر که شاعرِ نازنين و فرهيخته‌مان را به بی‌سوادی و عوام‌فريبی و فرصت‌اندوزی متّهم می‌کنی!؟ گاله را ببند تا نيامده‌ايم ببنديم…!
 
::::
يک‌شنبه، 3 خرداد 1394؛ 24 می 2015
 
?
پابرگ:




[1] به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند…

هذا الکُسِ‌شير و، خيلِ عالی!!

هذا الکُسِ‌شير و، خيلِ عالی!!
(نگاهی به تفسير-تأويلاتِ فوقِ عالمانه بر غزلی از حافظ، اندر راستای «کافر به‌قلم‌دهاندن»ِ او)
(I)
ما اصولاً و از همان قديم و نديم، ملّتی بوده‌ايم صد ايدون کس‌شيرپرور و دارایِ «يدِ طولایِ رکوردِ گينس شکسته» اندر جفنگ‌پرستی!
امّا بازهم صدها درود و رحمتِ پروردگارم شيطان بر روزگارانِ قديم باد که گيرم به‌دليلِ بی‌امکاناتی هم که شده، به‌مراتبی انصافاً درخورِ سپاس، از روزگارِ کنونی، کم‌کس‌شيرتر می‌بوده است.
و باز، ديگربار، صد، و بلکم حدوداً دويست‌سيصد نعلتِ چرب‌وچيلیِ هموشون بر اين اينترنتِ بی‌پدرسوخته باد که تنورِ کس‌شيرگويیِ ما امّتِ ملنگون را چُنان برافروخته است که گويی هزار بار هلو!!
(II)
از «باشگاهِ ادبيّات» کتاب دانلود می‌کردم که (پس از دانلود چندين و چند کتابِ خوبِ عالی) رسيدم به مورد و فقره‌ای از آقایِ سيروس شاملو. گفتم اوّل لايک نکنم و ببينم چه‌ها نوشته… (شايد بعداً جداگانه چند سطری در اين باب هم نوشتم!)

چندين و چند صفحه از کتابِ مستطابِ دانلودکرده‌شده‌ی «حدسی بر حديثِ بی‌قراری» را خواندم…
از کتاب به فيس‌بوک و از فيس‌بوک به وبلاگِ ايشان افتادم و چرخ و پرسه…
در وبلاگ، جايی بيتی ديدم به‌نامِ مولوی که تا آن‌لحظه هرگز نديده و نشنيده بودم.
می‌گفت در بيابان، رندِ دهن‌دريده
صوفی خدا ندارد! او نيست آفريده!
گفتم ببينم در کدام غزلِ اوست. و جست‌وجويی کردم…
آن را که نيافتم (ظاهراً در «گنجور» که نبود)؛ امّا در اين گوگلی جست‌وجویِ مُنگلانه، رسيدم به مقاله‌ای بس بسيار هميدون خفنگ عالمانه! از بزرگواری به‌نامِ منوچهر تقوی بيات.
(III)
اوّل من می‌نويسم، بعد شما پاره‌یِ موردِ نظر را –که اين‌جا نقل داده‌ام- بخوانيد. (حوصله داشتيد، برويد اصلاً کلِّ کس‌شيريّاتِ مقاله را بخوانيد! ما که بخيل نيستيم!!)
بزرگوارِ محترم! کسی که می‌خواهد بر معنی و يا کارکرد يک واژه يا حرفِ ربط و اضافه و امثالهم انگشت نهد و برایِ آن، معنا و کارکردی ديگر معرّفی کند، قطعاً بايد يا دقيق و درست استدلال کند؛ و يا اگر مورد از گونه‌یِ فقره‌یِ حاضر باشد، لازمِ قطعی‌ست که از متونِ کهن، شاهد بياورد!!
همين‌طور رویِ هوا نمی‌توان برایِ واژه‌ها معنا يا کارکردِ «من‌درآوردی» تراشيد و توقّع داشت که پذيرفته هم باشد.
درست است که نبايد به‌صراحت بنويسم، امّا به‌صراحت می‌نويسم: در اثباتِ جفنگيّه‌یِ حاضر، نمی‌توانيد شاهدی پيدا کنيد. محال است شاعر يا نويسنده‌ای بيابيد که محضِ خاطرِ مبارکِ شما، همين‌جور بی‌دليل با «در» و «اندر»، کينه و خصمانگیِ مادرزاد داشته بوده باشد که بگويد: به شاهنامه چُنين آمده! به قرآن آياتِ خوف بسيار است! به ديوانِ سوزنی اين رباعی بديدم!
«به فلان کتاب اندر» را شايد چه‌بسا بيابيد؛ امّا بايد بدانيد که بار رویِ «اندر» است، نه «به»!  
::::

««
درباره‌ی نيمه‌ی دوم بيت؛ «به، قرآنی که اندر سينه داري» می‌توان گفت «به» حرف اضافه، كلمه‌ی ربط است، گاه ظرفيت زمانی است مانند؛ به سحرگاه يعنی درسحرگاه، گاه ظرفيت مكانی است؛ چنانكه سعدی گفته است: «زبان بريده به، كنجی نشسته صمٌ بكم…». حرف اضافه‌ی «به» هنگامی كه كلمه‌ی سوگند و قسم باشد به‌تنهايی نمی‌آيد. لغت‌نامه می‌نويسد: «کلمه قسم و سوگند، مانند رابطه‌ای، هرگز به‌تنهايی استعمال نمی‌شود و هميشه بر سر اسم در می‌آيد، مانند به خدا و به پيغمبر، يعنی سوگند به خدا و سوگند به پيغمبر. و به جان خودت؛ يعنی سوگند به جان خودت…» واژه‌ی «به» در اين شعر می‌تواند ايهام‌انگيز باشد. «از رخ انديشه»ای كه در پس اين شعر نهفته است كسی تاكنون نقاب نگشوده است. همه اين واژه را واژه‌ی سوگند در نظر گرفته‌اند و گفته‌اند سوگند به قرآنی كه اندر سينه داری. اگر ما واژه‌ی «به» را ظرفيت مكانی در نظر بگيريم، معنی شعر كاملاً ديگرگون می‌شود، يعنی می‌توان گفت: درقرآنی كه اندرسينه داري، نيكوتر از شعر تو نديدم. يعنی سخن حافظ نيكوتر از قرآن است. اين سخن، کنايه به آن است که در قرآن چندين بار گفته شده است که کسی نمی‌تواند نوشته‌ای به نيکويی آيه‌های قرآن بياورد. در آيه ۲۳ سوره بقره می‌گويد «و اگر در آنچه بر بنده خويش فرو فرستاده‌ايم شک داريد، اگر راست می‌گوييد سوره‌ای همانند آن بياوريد…». پس اين معنا که در قرآنی كه اندر سينه داري، نيكوتر از شعر تو نديدم، در برابر اين ادعای شيخ است و با درون‌مايه‌ی اين غزل رندانه و شيوه‌ی انديشه‌ی سالوس‌ستيز حافظ همخوانی دارد و درست‌تر است. اين پيام، در سراسر ديوان حافظ هم آشکارا و هم در پس و پيش واژه‌ها خود را نشان می‌دهد، به‌ويژه در آن جاهايی که از مذهب و بهشت و قيامت و ديگر دروغ‌ها و فريب‌های مذهبی سخن می‌رود.
چكيده و چم بيت هفتم غزل ۴۳۸:
ای حافظ! در درون قرآنی كه در سينه‌ی خود از حفظ داري، نيكوتر از شعر تو سراغ ندارم. اما کسانی که مغز و انديشه‌ی آلوده به مذهب دارند آن را چنين معنا می‌کنند: سوگند به قرآنی كه اندر سينه داری، از شعر تو نيكوتر نديدم.
»»
&
حافظ رند و شيخ پشمينه‌پوش
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-23887.html

بهترين آخوندشناس ايران

شرم (۷) «بهترين آخوندشناس ايران»
(منوچهر جمالی)
 
 «هيچ‌کس در ايران، آخوند‌ها را بهتر و عميق‌تر از عبيد زاکان نشناخته است و هيچ‌کس به صراحت او و با وقاحتی هم‌سانِ وقاحت آخوند، اين معرفت را بيان نکرده است. رندِ حافظ، همان شناخت عبيد را از آخوند‌ها و صوفی‌ها دارد ولی فقدان وقاحت در رندِ حافظ، سبب شده است که تا کنون چشم ملت ايران نسبت به آخوند باز نشده است.
 
ويژگی بدبينی و شکاکيتِ رندِ تمام عيار، وقاحت در گفتار است. بدون اين وقاحت، نمی‌تواند معرفتی را که از آخوند به‌دست آورده است، روشن و آشکار و بی‌آرايش بيان کند. اين لطافت رندِ حافظ، ملت ايران را از شناخت درست آخوند در اين انقلاب باز داشت. رندِ حافظ، رند کامل‌عيار نيست، چون وقيح نيست. حافظ برای حفظ زيبائی کلام در شعرش، سده‌ها ما را در مفهوم رند و واقعيت رندی، به اشتباه و گمراهی انداخته است. وقتی آخوند با قداست، قدرت دينی و سياسی و اجتماعی و حقوقی را چپاول می‌کند، بايد با وقاحت با او روبه‌رو شد. وقاحت پادزهر قداست است. چند جمله از گفته‌های عبيد زاکانی درباره آخوندها:
 
1- سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و بدوزخ نرويد.
 
2- از همسايگی زاهدان دوری جوئيد تا به‌کام دل‌ توانيد زيست.
 
3- تخم به حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند.
 
4- (نصيحتی که عبيد از زبان هلاکوخان می‌کند): قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و کشتی‌گيران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود اينان در آفرينش زيادت‌اند و نعمت خدا به‌زيان می‌برند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمين را از خبث ايشان پاک کرد.
 
۵- و قاضيان (که همه آخوند‌ها بودند) و اتباع ايشان به‌واسطه اين‌که به عصيان و تزوير و تلبيس و مکر و حرام‌خوارگی و ظلم و بهتان و نکته‌گيری و گواهی به‌دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حيلت و افساد در ميان خلق و بی‌شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در ديوث هم اين خصال مجبول است، پس ميان ايشان جنسيت کلی تواند بود… (ديوث = آخوند).
 
۶- اگر صادق‌القول صد گواهی راست ادا کند از او منّت ندارند بلکه به‌جان برنجند، و در تکذيب او تأويلات انگيزند. و اگر بی‌ديانتی گواهی به‌دروغ دهد، صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع دعايت کنند تا آن گواهی دهد. چنانچه امروز در بلاد اسلام چندين هزار آدمی از قضات و مشايخ و فقها و عدول و اتباع ايشان را مايه معاش از اين وجه است.
 
۷- (شباهت مغولان به شيوخ) چون فرزندان آدم غلبه شدند، ابليس خود را به‌صورت يکی از مشايخ فرانمود و گفت از بهشت می‌آيم و آن طوق يعنی ريش را بنمود که اين نعمت بهشت است برای شما آورده‌ام…. چون آوازه به ختائيان رسيد روی به‌خدمت شيخ آوردند و نعمت را به‌غارت‌رفته ديدند فرياد برآوردند که: شيخ! ما را هم از اين نمد کلاهی. چندان زنخ زدند که مردک چاره‌ای جز آن ندانست که دو تا مو از در … [کورمالی: کون] خود برکند و بر زنخ ايشان چسبانيد.
 
۸-   الشيخ: ابليس.
التلبيس: کلماتی که در باب دنيا گويد.
المهملات: کلماتی که در معرفت راند.
الشّياطين: اتباع او
الصوفی: مفت‌خوار.
 
لطافتِ رندِ حافظ، گوش ما را برای شنيدن اين «حقايقِ وقيح»، کر ساخته بود. حافظ نمی‌دانست که ريا و زهدنمائی، بزرگترين وقاحت‌هاست چون آن‌که ريا می‌کند حتی در برابر خدا شرم ندارد. و بی‌شرمی در برابر آخوند، قابل مقايسه با بی‌شرمی در برابر خدا نيست، و با شرمی که در لطافت هست، نمی‌توان رويارو با اوج بی‌شرمی شد. (لطافت، گفتن آنچه بايد بی‌شرمانه گفت، به زبان شرم است).
 
لطافت زياد شاعرانه (که اشعار حافظ بهترين نمونه‌ا‌ش هست. لطافت درست آنچه را که ويژگی اساسی رند است، منتفی می‌سازد)، گوش ما را برای شنيدن کلامی که خشن و زشت و درشت ولی انباشته از حقيقت است، کر و خرفت ساخته است. ما به‌اندازه کافی لطافت و نرمی را از حافظ و ساير شعرای‌مان ياد گرفته‌ايم، حالا نوبت آن است که اندکی از درشتی و خشونت و زشتی کلام عبيد درس بياموزيم. حتی به‌جائی رسيد که خمينی نيز ادا و اطوار کلمات و عبارات حافظ را در می‌‌آورد ولی اين «ابهام و دولايگی لطيفه‌گوئی‌های حافظ» در کلام عبيد نبود تا آخوندی جسارت سوء استفاده از آن را داشته باشد. آنچه رند حافظ می‌خواست بکند، با لطافتش منتفی می‌ساخت. رندی که وقيح نيست، رند نيست. وقتی آخوند يا مقتدر، از قداست (از اوج شرم) سوء استفاده می‌برد تا بی‌نهايت بی‌شرمی کند، بايد رندِ وقيح شد.»
 
منبع:
منوچهر جمالی، بخشی از کتاب «همگام هنگام«، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱. برگ  ۱۹۷ از اين کتاب را ببينيد. برگرفته از وب‌گاه فرهنگ‌شهر، بخش کتاب‌ها.
 
&
نقل از: وبلاگِ «کورمالی»
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: