M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: نقد

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! … و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.
ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟
پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!
امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و…- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و… رو در رو می‌شويم.
حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.
اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.
پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.
q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و…- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و… می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!
q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و…، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه («هو» به‌جایِ «الله») همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!
 
مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]
پی‌دی‌اف:
 
?
پابرگ‌ها:


[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

بنيانِ دروغ

بنيانِ دروغ
                                                                              (بازنشر)
پولاک، پزشکِ اتريشیِ دوره‌یِ ناصری که چند سالی در ايران، و پزشکِ ناصرالدّين شاه، بوده و سفرنامه‌اي نوشته که کتابِ بسيار ارزشمندی است، جايی می‌گويد: «[ايرانی] از هنگامی که سعدی گفت: «دروغِ مصلحت‌آميز بِهْ از راستِ فتنه‌انگيز»، هر دروغ و دغلی را مصلحت‌آميز قلمداد می‌کند..» [1]
امّا،
دروغ‌گويیِ ايرانی، و بلکه به‌طورِ‌کلّی سلطه‌یِ دروغ بر انسانِ ايرانی، از لحظه‌ای آغاز شد که اسلام به ايران هجوم آورد…
کمالِ بی‌انصافی است که سعدی را صادر‌کننده‌یِ جوازِ دروغ بدانيم؛ بلکه بايد گفت: اتّفاقاً اين سخنِ سعدی قابلِ توجيه است. قاعده‌یِ عقلی و بنيانِ اخلاقی، در معدود مواردی اجازه می‌دهد که دروغ بگوييم، يا راست نگوييم؛ و آن وقتی است که پایِ جان در ميان باشد؛ مخصوصاً پایِ جانِ ديگری. اگر کسی از دستِ آدمِ خشمناکِ کارد به دستی گريخته باشد، مجاز نيستيم جایِ پنهان‌شدنِ او را نشان دهيم. يا مثلاً کسی در باره‌یِ کسی ديگر سخنی گفته، که اگر آن شخص بشنود، يقين داريم که به کشتنِ او برخواهد خاست؛ اين‌جا حق نداريم با راست‌گفتنِ خود باعثِ قتلِ انسانی بشويم…
و مقصودِ سعدی چنين چيزی بوده. قصدِ دفاع از سعدی (و يا تبيينِ عقلانی-اخلاقیِ مواردِ مجازِ دروغ) را ندارم؛ فقط می‌خواهم اين نکته را روشن کنم که به خلافِ تصوّرِ پولاک، ايرانیِ دوره‌یِ سعدی، دچارِ غرقگیِ کامل بوده، و هيچ نيازی به جوازِ او نداشته است!
اين‌جا به دو گونه می‌توان به بنيان‌گذاریِ دروغ توسّطِ اسلام پرداخت:
يکی از طريقِ اثباتِ دروغ‌بودگیِ کلّيّتِ اسلام، وحی، قرآن، نبوّت؛ که بگوييم: از همان لحظه‌ای که مردی ديوزده [اين وصفی است که عربِ عاقله در باره‌یِ محمّد (ص) داشته‌اند؛ و خودِ وی در قرآن نقل کرده؛ از جمله، در «و ان يکاد…» که عمومِ مسلمين آن را به در و ديوارِ خود می‌آويزند.] از غار بيرون آمد و ادّعا کرد که موجودی بر او فرود آمده و کذا و کذا…، دروغ بنياد يافت.
طريقِ ديگر اين است که خود را تا اين اندازه در معرضِ تيغِ خون‌ريزِ اسلام قرار ندهيم، و به چند‌و‌چونِ عمل‌کردِ دينِ مبين بپردازيم؛ و نشان دهيم که چگونه اسلام انسان‌ها را به دوزخِ دروغ درافکنده است.
برایِ اين روشنگری نيز، نيازِ چندانی به بحثِ مفصّل نيست. همين‌قدر بسنده خواهد بود که بگوييم: جانِ انسان عزيز است، و اسلام سر و کارِ خود را با جانِ انسان‌ها قرار داده؛ به اين صورت که، با اقرار به تسليم و ادایِ شهادتين، امان می‌يافته‌اند و با انکارِ آن، جانِ خود را از دست می‌داده‌اند. از اين ‌رو، به گونه‌ای کاملاً بديهی، دروغ «نجات‌بخش» و راستی «کشنده» واقع شده است.
انسانِ معقول و درست، انسانِ طبيعی، نه تنها در پیِ پذيرندگیِ دروغين نيست، بلکه آن را بی‌ارزش، و گونه‌ای اهانت به خويش تلقّی می‌کند؛ امّا در اسلام، درست وارونه عمل شده؛ می‌گويد: «قولوا لا اله الّا الله، تفلحوا».
شرطِ امان و جان‌بردن، نه «ايمانِ قلبی»، که «اظهارِ زبانی» قرار داده شده (که اگر مقصود «ايمان» می‌بود، هرگز به شمشير نيازی نبود!). انسان، به طورِ مطلق، با نوکِ برّنده‌یِ شمشيری مواجه شده که به تهديدِ جانِ او برخاسته، و رهايیِ از آن در گروِ «پذيرشِ ظاهری و اقرارِ زبانی» بوده؛ يعنی دروغ.
از سویِ ديگر، بيرون‌شدن از اين اقرارِ زبانی و پذيرشِ ظاهری نيز، مرگ در پی داشته، و دارد. از اين رو، بنيانِ هستی در حيطه‌یِ اسلام، بر «دروغ» بنا گرديده؛ و اين بنيانِ دروغ، سراپایِ هستیِ مسلمين و «اسيرانِ اسلام» را شکل داده است.
اينک چه جایِ شگفتی است اگر می‌بينيم کلّيّتِ ايرانِ اسلام‌زده، غرقه در دروغ، ميانِ مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زند. هزار و چهارصد سالِ تباهِ مظلم، سرگذشتِ ما همين بوده که هست.
بررسی و مقايسه‌یِ صدرِ اسلام، توصيفِ فردوسی، گزارش‌هایِ بی‌مانندِ ناصرِ خسرو (در اغلبی از اشعارِ او)، و وضعيّتِ ايرانِ کنونی، به روشنیِ هرچه تمام‌تر، وصفی يگانه را نشان می‌دهد: بنيانِ دروغ را.
م. سهرابی
13851026
V
نشرِ نخست:
WEDNESDAY, JANUARY 17, 2007
&
کتاب‌شناخت:
سفرنامه‌یِ پولاک «ايران و ايرانيان». نوشته‌یِ ياکوب ادوارد پولاک. ترجمه‌یِ کيکاووس جهانداری. انتشاراتِ خوارزمی. (چاپِ اوّلِ متنِ آلمانی، 1865 م. : بروکهاوس – لايپزيک / چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی، تيرماهِ 1361 هـ. ش. – تهران) چاپِ دوّم، آبان‌ماه 1368. (تعداد: 5000 نسخه)
?
پابرگ‌ها:


[1] سفرنامه‌یِ پولاک، ص 19.
در صفحه‌یِ 223 نيز، با طرحِ موضوعِ «تقيّه»، به وجهی ديگر از دروغ‌گويیِ ايرانی (شيعه) پرداخته است…

ورطه‌ی ِ ناگزير! (ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن)

(باز نشر)
ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن

بسياری بر اين باوريم که اگر نظامِ شاهنشاهی در برابرِ شورشِ توطئه‌وارِ موسوم به «انقلاب» ايستاده بود، به اين بيچارگیِ مرگ‌نمون دچار نمي‌شديم. می‌گوييم: شاه خيانت کرد؛ شاه سستی به خرج داد؛ شاه جا زد؛ شاه…. گفتنِ اين حرف‌ها ساده است؛ امّا نه تنها منصفانه نيست، بلکه نشانگرِ نوعی نافهمی و کژ و کوژ ديدنِ واقعيّات نيز هست.
به نظرِ من، رفتارِ محمّد‌رضا‌شاه درست‌ترين و مناسب‌ترين برخوردِ ممکن بود. نقدی که به سياست‌هایِ پادشاهیِ اين بزرگ‌مرد -به‌ويژه از حدودِ 1340 به بعد- وارد است، موضوعِ ديگری است و به جایِ خود درخورِ تأمّل و بحث؛ امّا در شرايطِ خاصِّ 57، هيچ راهی برایِ فرونشاندنِ برتافتگیِ عمومیِ ما مردم وجود نداشت، که به فاجعه‌ای بلافاصله، يا ماندگاریِ عقده‌ای منتقل‌شونده به آينده‌ای نامعلوم نينجامد.
امروز وقتی به گذشته می‌نگريم و کشورِ آبادان و رو به پيشرفتِ خود را به ياد می‌آوريم، حيرت و افسوس گريبان‌مان را می‌گيرد و آرزو می‌کنيم که ای کاش آريامهر می‌فهميد و درست عمل می‌کرد: با نهايتِ خشونت (نام‌اش را بگذاريد «جديّت»!) توطئه را سرکوب می‌نمود و ما را اين‌چنين به کامِ دوزخِ مرگ رها نمی‌کرد. -مگر نه اين‌که می‌گفت: «مردم! اين‌ها ايران‌تان را ايرانستان می‌کنند.»؟ و نتيجه می‌گيريم که: محمّد‌رضا‌شاه، به بهانه‌یِ ضعفی که بر آن نامِ «بيزاری از خشونت» نهاده بود/نهاده‌ايم/می‌نهيم، به ما خيانت کرد و رمه‌یِ خود را به کامِ گرگِ هار يله کرد و، رفت.
در اين ميان، آنچه فراموش می‌شود، يکی اين نکته‌یِ بسيار مهم است که شاه تنها در پرتوِ درکی درونی، از آينده‌یِ محتومِ ايران خبر می‌داد. درکی که به مرحله‌یِ آگاهیِ دقيق و قابلِ انتقال به ديگری نرسيده بود؛ و نمی‌توانست رسيده باشد. و ديگر، آن برتافتگیِ جنون‌وارِ نسبةً عمومی‌ای است که با هزار بار انکارِ ما نيز واقعيّتِ تاريخیِ خود را از دست نمی‌دهد.

اغراق و خيال‌بافی خواهد بود اگر بگوييم که محمّد‌رضا‌شاه می‌دانست چه خواهد شد، امّا آگهیِ او از ناگزيریِ و سودمندیِ نهايیِ اين رخدادِ عميق، او را به اين رفتارِ خاص واداشت. درک و شناختِ امروزينِ ما از اسلام و آخوند و هستی و تاريخ و غرب و مدرنيته و…، با حذفِ اثرِ قطعی و ملموسِ اين 28 ساله‌یِ مرگ‌زيوی، به همان حالت و اندازه‌ای بازمی‌گردد که در 57 و حوالیِ آن بود. [1]
با انقلابِ اسلامی، يک‌بار و برایِ هميشه، به «وز وزِ فلاح»[2] پايان داده شد. دعویِ «رستگاری» اسلام، در ايران هرگز به محکِ تجربه‌یِ عينی نخورده بود. اگرچه در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ شوم و مُظلَم، و به‌ويژه در هزار‌ساله‌یِ اخيرِ آن، اين اسلام و شريعتِ الهیِ آن بوده که بر اجزا و ارکانِ هستی و نيستیِ ما چيرگی داشته، از آنجا که متولّيانِ رسمیِ دين، به حيثِ حاکميّتِ سياسی و مطلقِ حاکميّت، در حاشيه و برکنار بوده‌اند، مدام با اين زمزمه‌یِ مزاحم مواجه و دچار بوده‌ايم که: اگر قوانينِ الهیِ اسلام اجرا شود، «رستگاری» حتمی است. [3]
اگرچه شبهِ‌تجربيّاتِ تاريخی، و آگاهی‌هایِ خام و پراکنده‌یِ ما بر بی‌بنيانیِ اين دعوی گواهی می‌داد، لازم بود که يک‌بار و برایِ هميشه، حاکميّتِ مطلق، دو‌دستی و در طبقِ اخلاص، به اين متولّيانِ مدّعیِ رستگاری‌بخشیِ دينِ مبينِ الهی تسليم گردد تا اين عقده‌یِ شوم گشوده شود.
گفته می‌شود که آية‌الله‌العظمی خويی (ايشون هم قدّس‌سرّه)، همان اوايل به امامِ امّتِ اسلام نامه‌ای نوشته و در آن به عاقبتِ ناخوشايندِ اين حاکميّتِ الهی اشاره نموده، و گويا گفته است: «حضرتِ امام!! اين کار از هر طلبه‌ای ساخته بود. امّا هر طلبه‌ای اين را می‌فهمد که دين را نبايد در معرضِ آزمايش گذاشت!». ديگر از دلسوزانِ اسلام، مهدی بازرگان بود که در گزينشِ نامی برایِ حکومت، با عنوانِ «جمهوریِ اسلامی» مخالف بود و می‌گفت: «نام‌اش را بگذاريم جمهوریِ مثلاً دموکراتيک. اگر خوب شد، مدّعیِ آن می‌شويم؛ و اگر بد شد، منکر شده و تقصيرها را به گردنِ دموکراسی بار می‌کنيم. امّا وقتی نامِ حکومت «جمهوریِ اسلامی» باشد، چنانچه نتيجه‌ای نامطلوب حاصل شود، آبرو و حيثيّتِ اسلام به مخاطره خواهد افتاد!..» (نقلِ به‌مضمون و از حافظه)
امّا هيچ‌يک از اين انذار و تنبيه‌ها نتوانست بر خواستِ عمومیِ روانِ جمعیِ قومیِ فرهنگیِ آگاهِ نه‌خود‌آگاهِ ايرانی غلبه کند؛ و شد آنچه بايست می‌شد. شايد بعدها با روشنیِ بيشتر بتوان درباره‌یِ اين آخرين و کاراترين تدبيرِ ايرانی در نبردِ با اسلام سخن گفت.
هرچه هست و بوده و شده، امروز ايرانی بی‌آن‌که دَينِ پنهان-آشکارایِ خود به بخشی از دنيایِ مدرن را منکر باشد، می‌تواند به‌صراحت اعلام کند که: به پايمردیِ ما، اينک اسلام لحظه‌هایِ پايانیِ عمرِ خود را شماره می‌کند!

بر اين اساس، به باورِ من، می‌توان گفت که ايران و ايرانی، نبردِ خود با اهريمنِ الهی را -که هزاروچارصد سال به‌طول انجاميده بود- امروز به بهترين گونه‌یِ ممکن، و با پيروزیِ مطلق به‌پايان می‌بَرَد. ايران و ايرانی به خويشکاریِ بزرگِ خود در قبالِ انسان و جهان عمل نموده است. با تأمّلی که بر تاريخِ اسلام داشته‌ام، در اين نکته بی‌گُمانم که در آغاز نيز، اين ايران بوده که با در‌خود‌گرفتنِ اهريمن -به بهایِ سنگينِ هزاروچارصد سال مرگ‌زيوی-، از يورش‌هایِ بيشتر به ديگر سرزمين‌ها جلوگيری نموده؛ و اينک سرانجام بر او چيرگی يافته است.

بی هيچ ترديدی، تولّدِ دوباره‌یِ ايران، رهايیِ ديگر سرزمين‌هایِ متصرّفه‌یِ اسلام را در پی خواهد داشت؛ و در آينده‌ای نه‌چندان‌دور، از اسلام جز يک‌صد تا حدِّ‌اکثر دوصد ميليون پيرو چيزی بر جای نخواهد بود. همچنان‌که در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ طولانی، اين ايران بوده که اهريمن را در چنبره‌یِ خويش گرفتار نموده، و خود نيز در نکباتِ بی‌پايانش غوطه خورده، امروز به آخرين بخش از خويشکاریِ بزرگ و بلندِ خود جامه‌یِ عمل پوشانده، و طبلِ رسوايیِ دينِ الهی را بر بامِ جهان کوبيده است.
q
در تاريخِ آينده‌یِ ايران و جهان، از انقلابِ اسلامی به عنوانِ آخرين نقطه‌عطف در مبارزه‌یِ دراز و دامن‌گيرِ اهورا (انسان) با اهريمن ياد کرده خواهد شد. ايدون باد!

25 آبان ماهِ 1385
(تايپ: سه‌شنبه، 14 آذر 1385)
$

در همين زمينه:

ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی منوچهر جمالی
تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت (1، 2) – علی ميرفطروس.
خودکشیِ فرهنگیِ ايرانيانميرزاآقا عسگری (مانی).

&
سلوک‌‌الملوک. نوشته‌یِ فضل‌الله بن روزبهانِ خنجیِ اصفهانی. به تصحيح و با مقدّمه‌یِ محمّد‌علی موحّد. شرکتِ سهامیِ انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1362.

?

پابرگ‌ها:

[1] پيرامونِ درکِ تاريخیِ ما از اسلام و آخوند در دوره‌یِ پُربارِ مشروطه و عصرِ رضاشاهی، از جمله بنگريد به: تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت – علی ميرفطروس (1، 2).
[2] اين تعبيرِ بی‌مانند از من نيست. در همين يکی‌دوسه ساله‌یِ وب‌خوانی، جايی ديده و خوانده‌ام که يادم نمانده.
[3] گويا نخستين طرحِ نظریِ حکومتِ مطلقاً اسلامیِ مبتنی بر احکامِ شرع، کتابِ «سلوک‌الملوک» فضل‌الله بن روزبهانِ خُنجی (تأليف‌يافته به نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ دهم؛ 921 هجریِ قمری) بوده باشد. (مصحّحِ کتاب، دکتر محمّد علی موحّد، چنين نظری دارد.) – امّا اين هنوز هم با موردِ جمهوریِ اسلامی فاصله‌ای دارد. در طرحِ ابنِ روزبهان، آخوند / امام به جایِ سلطان ننشسته است؛ بلکه سلطانی داريم که مجریِ احکامِ شرع است.

::::
نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/12/blog-post.html
ويرايش (فقط حروف‌نگاری [تايپ] و تغييرِ فونت):
نشرِ حاضر؛ پنج‌شنبه، 23 مهرماه 1394؛ 15 اکتبر 2015

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: