M. Sohrabi

يادداشت‌های م. سهرابی

بایگانی دسته‌ها: Video

صادق

صادق
 
برایِ کسْ‌شعر گفتن، به بنگ هم
نيازی نيست.
همين عرق کافی‌ست…
 
I
صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق کار نداشت
صادق ثروتی به‌ميراث نبرده بود
صادق نان‌خورِ پدر بود که هنوز…
 
صادق درکِ روشنی از هستی نداشت
صادق ميمون می‌شناخت فقط
و يحتمل جلق می‌زد هنوز حتّی…
 
صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق، نويسنده بود
صادق، بوف بود، آن‌هم کور…
 
II
صادق، هزار سال عمر داشت
صادق، سه‌هزار، هفت‌هزار
اصلاً انگار صادق معاصرِ آن خوارکُسته بيگ‌بنگ بوده بود…
 
صادق باک نداشت
چاک و بستِ ذهن و دهن نداشت
صادق دين نداشت
صادق نجس بود
صادق خودِ واژه‌یِ کفر بود.
 
يک‌روز پاريس ديدم‌اش
پر و پاچه ديد می‌زد و اُشنو می‌کشيد
مست نبود
پولِ عرق نداشت
به جويس زنگ زدم که صادق‌ات را درياب
کورِ آتش‌خوار
گوشی را گذاشت.
صادق خودش را بيخودی که نکشت.
 
III
درست مثلِ سگی عرق‌خور
صادق به ديوار می‌شاشيد
صادق زنِ همه‌یِ حاجی‌آقاها را بی عنصرِ خيال گاييده بود شيک!
 
صادق نيرنگ‌باز بود. همه‌یِ نيرنگ‌ها را می‌شناخت
صادق به ادّعا اعتقادی راسخ داشت
و دعا می‌کرد،
به درگاهِ ميمونِ خوارکُسته.
به فرجِ عنتر.
به ذکر
ذکرِ خودش و آن پيرِ خنزر پنزر که من بودم.
 
صادق، هدايت نمی‌خواست
اصلِ گمراهی بود، صادق
 
صادق بازهم به ديوار می‌شاشد
صادق بازهم کفر می‌نوشد
صادق بازهم خودش را
حلق‌آويز می‌کند به لوله‌یِ گاز…
 
IV
صادق را يک شبِ ديگر هم باز در پاريس ديدم
به سگی ولگرد اقتدا کرده بود
و اين‌بار دنبالِ مسجدی می‌گشت تا در آن بريند.
 
صادق باحال بود
رمّال بود
کال بود
کحّال بود
زال بود
و يک دائم‌الخمرِ مجرّب.
 
يک‌عمر در تجرّدی بی‌شائبه جلق زد، صادق
با پتک تویِ سرِ خلق زد، صادق
هزار نعره از تهِ حلق زد، صادق
و باز نشست و جلق جلق فقط جلق زد،
صادق!
 
کُسِ تنگِ دخترِ مَلِک را می‌خواست
-به‌قالبِ مردکی پاتيل:
اين، بدهد؛ می‌کنم. ولاغير!
و دخترِ پادشاه شعورِ کُس‌دادن به صادق را نداشت که نداشت که نداشت
 
و صادق صادق بود
و هدايت را هدايت می کرد…
 
م. سهرابی
نيمروزِ شنبه، اوّلِ سپتامبرِ 2018
وزل، آلمان

 

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!
(يک)
دهه‌یِ هفتاد (بله! حالا ديگر من و دوستِ دربندم محمّدرضا پورشجری نيز، آن‌قدر پير شده‌ايم که در اشاره به خاطرات‌مان، به‌جایِ ماه و سال، از «دهه»ها سخن بگوييم!…) چُنين گپ‌وگفت‌هايی، بارها و بارها ميان من و دوست‌ام در می‌گرفت. آن‌وقت‌ها، ما، نسخه‌هايی برابرِ اصل، امّا در ابعادِ کوچک و ناپخته، از اين دو بزرگوار بوديم: من، دقيقاً و يا تقريباً مانند دکتر ميلانی، به مرده‌ريگِ نياکانی‌مان (گيرم که علاوه بر رازی و ابوريحان و ابنِ سينا و خيّام و که‌ها و که‌ها، هم‌چُنين با گرايشِ شديدِ اوستايی-زرتشتی همراه) اميدوارانه و لبريزِ فخر می‌نگريستم، و دوست‌ام پورشجری، در موضعِ [گيرم نه‌اين‌قدر روشنِ] داريوش آشوری، بی‌آن‌که منکرِ عظمتِ نمونه‌ها باشد، بر «ندرت و اتّفاق و فردانگی» و «منجر به جريان و جنبش نشدن»ِ آن گوشه‌نشانه‌ها و ريزه‌نهالک‌ها که من برمی‌شمردم و مستنداً نشان می‌دادم، پافشاری می‌کرد…
امّا امروز (از نظرگاه و موضعِ دوست‌ام که بی‌خبرم) نظرگاهِ من، دقيقاً همين است که [خداوندگار] داريوش آشوری به توضيح و تشريح و بيانِ –ظاهراً «نرود ميخِ آهنين در سنگ»ِ آن- می‌پردازد!
عرقِ ملّی-نياکانی (اوّلاً عِرق را با عَرَق اشتباه نگيريد! ثانياً به خودم می‌توانيد روزی هژده‌هزارميليون کرّت بگوييد: سگِ عرق‌خور! [خرْکيف هم می‌فرمايم!] امّا خواهش می‌کنم… به عِرق‌ام کاری نداشته باشيد! –بله، عِرقِ نياکانی-ملّیِ) ما، خيلی پُرزور قوی‌ست؛ امّا چاره‌ای نيست. بايد قبول کنيم که تا پيش از کشفِ اين عِرقِ ملّی-نياکانی‌مان توسّطِ همين پدرنامردهایِ خاج‌پرستِ فرنگ‌مرنگی، ما حتّی روحِ مرحوم‌مان هم در موضعِ مبارکِ اطّلاع تشريف نداشت که اصولاً عِرقی هم می‌داشته بوده‌ايم!
و امروز، کارِ نسبةً راحت‌الالحلقوم‌گونه‌ای بيش نمی‌نمايد که سوار بر ابزارِ بازهم مالِ آن خاج‌پرستِ هيچّی‌ندارِ به‌ماتفرعن‌کنِ بايدبکشيمَ‌ش، باد به غبغب و عربده اندر گلو همی‌افکنيم که… بگذريم!
 اصلاً همان امريکایِ بی‌خوارمادرت را هم ابوريحانِ بيرونیِ ما چيز کرده! برو ماللهندش را بلمبان که بفهمی، نه‌فهم!
(دو)
نکته-پرسشِ بسيار مهمّی که می‌توانست جایِ پرسشِ بی‌بی‌سی‌کرده را بگيرد و بحثی اساسی‌تر دراندازد، اين بوده:
اگر چيرگیِ ذهنی-فرهنگی-همه‌جانبه‌یِ اسلام که می‌توان آغازِ آن را از سلطه‌یِ محمودِ غزنوی (و يا درست‌تر: از سلطه‌یِ مخدومِ پدرش: آلبتگين) دانست نبود، نه شرقِ ما، که اصولاً جهان چه وضعی می‌داشت!؟
من در اين فقره هيچ شکّی ندارم که تداومِ نوعِ نگرش و عملِ رازی و ابنِ سينا و بيرونی، می‌توانست جهان را لااقل 500 سال پيش از آنچه اکنون تاريخ داريم جلو برده باشد! امّا، ازآن‌جاکه نمی‌توان زمان را واعقبانيد، بايد بپذيريم که اين زايندگی و نوشدگی، اگرچه نه از سویِ ما، که از سويی نه‌ما آمده، خردِ مايیِ ما حکم می‌کند يا بايد بکند که آن را بپذيريم…
تنها با اين پذيرش است که کليّتِ مرده‌ريگِ نياکانی‌مان نيز زنده می‌تواند شد؛ و نه با تحجّرِ «نه، ما خودمون، اصولاً فقط گردن بوده‌يم!»!!!
::::
بامدادِ پنج‌شنبه، 17 ارديبهشت 1394؛ 7 می 2015
::::
اشتراک:

ايمانِ قلبیِ اين مقعدِ شگرف!

هی! قدسی‌زاده!
ضرطه‌یِ اهريمن!
دمادم‌ام،
روانه‌یِ مُستراب کُناد،
آن «سوم شخصِ جمعِ غايب»ات!!
تيز! چابک! به‌شتاب…
که ای من برينم به همان «دينِ واقعی»ات!
با قيف!
بدونِ قيف!
با قيف!
بدونِ قيف!
که
لکن مع‌الاسف،
ايمانِ قلبیِ اين مقعدِ شگرف
در ارتحالِ قدسیِ آن دينِ راستين
با ضرطه ضرطه‌هایِ قوی، معنوی، بلند
اسهاااااالِ مزمنِ جلی‌اش باد!!
 
چهارشنبه، 19 شهريور 1393؛ 10 سپتامبر 2014
برایِ اين ويدئو، از گه‌خوری‌هایِ قدسیِ رفسنجانی:

در يوتيوب:
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: